برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
تو،
چون Krankenschwester،
خواهرِ بیمار،
بیوقفه دست به دست درد میدهی،
بیآنکه شکوه کنی،
بیآنکه چشم بدوزی به فردا.
پرستارِ شبهای بیخواب،
سایهای مهربان که آرامش میآورد
به قلب خستهی برادرت.
و من،
میبینم آنچه نمیگویی،
و میدانم
تو فراتر از معلمی،
فراتر از کلمات،
قهرمانِ خاموش و بیادعا.
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
عشقی دیگر را پس از سالها باز به نهانخانه خیالی ام خواهم سپرد و اینبار بر قلبم قفلی محکمتر خواهم زد.
چهره ام سنگی تر از پیش خواهد بود.
اینگونه خود را مجازات میکنم.
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
ترسم که یکی ز اهل وفا نیز نماند در کشتن این طایفه دستی که تو داری
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
تو دریتی من بودی آغوش وا کن که نمیخواهد این قوی زیبا بمیرد
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی
موهای تو زیباست. هنگامی که در چین و شکنش نگاهم سرگردان است، زیباتر میشود.
چشمان تو زیباست،زیبا هنگامی که به من نگاه میکنی زیباتر میشود.
لبان تو زیباست و هنگامی که با من سخن میگویی زیباتر میشود.
ابروان تو زیباست، هنگامی که بالای چشمانت کمان میشود.
در تو جز زیبائی نمیبینم، زیبای من
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی