من دچار عشقت شدم، خواست خودم و از سر آگاهی نبود اما دوست نداشتن من به گمانم، برای تو آگاهانه بود، دست کم نه از آنگونه که من به تو دچار بودم یا همانگونه که او را دوستدار شدی یا ...
دوست داشتنهای ما از یک جنس نیست.
تو برای من اولویت بودی اما من شاید تنها یک انتخاب برای تو، در کنار انتخابهای دیگر.
من بدنبال یافتن عشقی بودم که در جوانی از خود دریغ کردم و به تو دل بستم از نگاه اول، دلم میخواست کاش تو هم مرا برگزینی. توهم من ریشه در همین خیال داشت و سالها مرا دچار و امیدوار نگهداشت و البته زنده. گاهی شاد و هنگامی هم اندوه بر جانم چیره. اکنون ناگزیر گرد این توهم دیرپا را باید از جان و خرد شست هر چند زندگی را دیگر بهانه نماند.
تو شادی و خشنود، چه زیباست این. زیبا بمان و شادتر زندگی کن. بگذار دست کم زندگی بر تو روی خوبش را نشان دهد پس از سالها. اندوه من نیز به پایان خواهد رسید یا زودتر از خودم و یا دیرتر. به هر رو هیچکدام ابدی نیست.
خنده ها، گلها و قلبهای من برای تو بود اما خندههای اکنون تو میدانم که برای من نیست. نمیتوانم آنها را برای خود بدانم، از همین رو نه تنها شادم نمیکند که شوری نمک را بیشتر میماند بر زخمی تازه.
بر میگردم به کسوت مرد کهنسال که همچون جعبه ابزار قدیمی گاهی برای تعمیر چکه شیر آب بکار میآید.
نوشتهام اگر دلخراش شد، عجبی نیست، از کوزه همان برون تراود که در اوست.
برگی از یادداشتهای یک آقای متوهم
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی