لبخندت
مثل نورِ نرمِ غروب
روی دلِ خستهام میریزد...
و من،
مینشینم کنار خیالِ تو
چای مینوشم
با مزهی نگاهت.
هزار بار
در رؤیا
نوازشم کردهای
با نرمی بسیار،
انگار دستهایت
زبانِ دلاند
و میدانند
کِی باید
روی شانهام آرام بگیرند.
گاهی
از میانِ سکوت و دوری
صدای تو را
میشنوم
که چیزی نمیگوید،
اما
همهچیز را
در دلم میچیند.
تو را نداشتن
چیزیست
میان بودن و نبودن—
نه آنقدر دور
که فراموشت کنم،
نه آنقدر نزدیک
که بیتو سر کنم.
و من،
هر شب
با خیال تو
خواب را
نوازش میکنم
برچسب:
نویسنده: حدیث سلیمانی