
لبخندتمثل نورِ نرمِ غروبروی دلِ خستهام میریزد...و من،مینشینم کنار خیالِ توچای مینوشمبا مزهی نگاهت.هزار باردر رؤیانوازشم کردهایبا نرمی بسیار،انگار دستهایتزبانِ دلاندو میدانندکِی بایدروی شانهام آرام بگیرند.گاهیاز میانِ سکوت و دوریصدای تو رامیشنومکه چیزی نمیگوید،اماهمهچیز رادر دلم میچیند.تو را نداشتنچیزیستمیان بودن و نبودن—نه آنقدر دورکه فراموشت کنم،نه آنقدر نزدیککه بیتو سر کنم.و من،هر شببا خیال توخواب رانوازش میکنم...
ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۴ساعت 12:8 نويسنده اميد اميدي | ...
ادامه مطلب
عشقی دیگر را پس از سالها باز به نهانخانه خیالی ام خواهم سپرد و اینبار بر قلبم قفلی محکمتر خواهم زد.چهره ام سنگی تر از پیش خواهد بود.اینگونه خود را مجازات میکنم....
ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۴ساعت 17:56 نويسنده اميد اميدي | ...
ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۴ساعت 17:46 نويسنده اميد اميدي | ...
ادامه مطلب
میگویند زندگی عرصهی آزمون خداوند است. اگر چنین باشد هنگامی که به پرسشهایی که میتوانستی پاسخ دادی و برای بقیه پرسشها هم دیگر پاسخی نداشتی یا برایت رنگی نداشت تنها کاری که باید بکنی اینست که برگهات را بدهی و بروی.......پ ن: وقتی در میانهی دریای سهمگین بیهوده دست و پا میزنی فقط خود را خسته میکنی و کمکم خود را رها خواهی کرد و خواهی پذیرفت که آرام آرام در آب فرو روی و دریای مرگ تو را ببلعد. پس از آن روی آب شناور خواهی شد بدون هیچ تلاشی. آری مرگ رهائی را رقم خواهد زد سرانجام. بخوانید...
ادامه مطلب
ترسم که یکی ز اهل وفا نیز نماند در کشتن این طایفه دستی که تو داری...
ادامه مطلب
تو دریتی من بودی آغوش وا کن که نمیخواهد این قوی زیبا بمیرد...
ادامه مطلب
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستیمرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستیبنای مهر نمودی که پایدار نماندمرا به بند ببستی خود از کمند بجستیدلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودتبه احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستیچراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکنکس این سرای نبندد در این چنین که تو بستیگرم عذاب نمایی به داغ و درد جداییشکنجه صبر ندارم بریز خونم و رستیبیا که ما سر هستی و کبریا و رعونتبه زیر پای نهادیم و پای بر سر هستیگرت به گوشه چشمی نظر بود به اسیراندوای درد من اول که بی گناه بخستیهر آن کست که ببیند روا بود که بگویدکه من بهشت بدیدم به راستی و درستیگرت کسی بپرستد ملامتش نکنم منتو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستیعجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالدکه عشق موجب شوق است و خمر علت مستی بخوانید...
ادامه مطلب
موهای تو زیباست. هنگامی که در چین و شکنش نگاهم سرگردان است، زیباتر میشود. چشمان تو زیباست،زیبا هنگامی که به من نگاه میکنی زیباتر میشود.لبان تو زیباست و هنگامی که با من سخن میگویی زیباتر میشود.ابروان تو زیباست، هنگامی که بالای چشمانت کمان میشود.در تو جز زیبائی نمیبینم، زیبای من بخوانید...
ادامه مطلب
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود...
ادامه مطلب
خزان بنشست و گل با بادها رفتبهار از خاطر شمشادها رفتز یاد باغ، بوی فرودینهاهوای خرم خردادها رفتز یاد باغبانان، رنگ گلزارچو بوی نسترن، با بادها رفتتو گویی گل نه رویید و نه پژمردچه آسان میتوان از یادها رفت!سرودهی فخرالدین مزارعی است. بخوانید...
ادامه مطلب
امشب غمگینانهترین سطرها را مینویسم،دوستش داشتمو او نیز گاهی دوستم میداشت ...****ز جهان دل بر کندم، تا شوری پیدا کردمتو پریشان مو کردی، چون مجنون صحراگردمز تو نوشین لب باشد، هم درمان و هم دردمدلم از خون چون مینا، لبریز و من خاموشمشب هجران جای می، خوناب دل مینوشمز خیالت برخیزد، بوی گل از آغوشمتو سیه چشم از چشمم، تا دوری من بیمارمتو سیه گیسو هر شب، در خواب و من بیدارمتو لب میگون داری، من اشک گلگون دارمز تو دل گر بر گیرم، از غم دیگر میمیرمبه خدا دور از رویت، از جان شیرین سیرم1- پابلو نرودا2- رحیم معینی کرمانشاهی، تصنیفی در افشاری بخوانید...
ادامه مطلب
کوهکن بیدلتیشهات را بالا ببرآیا دل او سنگتر از سنگ است؟!***لیلای سیهچشمبه کدام سحر مجنون را فریفتی؟من عاقل به کدام کرشمه دل ببازم؟***بیخواب شبزندهدارستاره نگر و غصه شمارکه شهاب عشق تیرگی دلت را برفروزد.از یادداشتهای سهشنبه 18 امرداد 1373 بخوانید...
ادامه مطلب
خشکید و کویر لوت شد دریامانامروز بد و از آن بتر فردامانزین تیرهدل دیو صفت، مشتی شمرچون آخرت یزید شد دنیاماننمیدانم اخوان که خود را امید مینامید در اردیبهشت 60 سال پیش چه دیده بود که چنین سرود. چیزی که شاید ما نیز این روزها را همان میبینیم که او گفته ... Let's block ads! بخوانید...
ادامه مطلب
سال سوم دبیرستان بودم و شانزده ساله، بزرگترین سرگرمی ام آن روزها رادیوضبط پاناسونیک دست دومی بود که بالای تاقچه جا خوش کرده بود و همدم لحظات تنهائی بود. درست بالای سرم وقتی که روی تخت دراز میکشیدم با...
ادامه مطلب
دوست داشتن را گناهمیدانند و فاش کردنش راگناهی بزرگتر.تنهائیامرا در خود فرومیریزمتا روزی ازنوای نیلبکی اندوهگین، این دل تنگ گُر بگیرد....
ادامه مطلب
امروز پس از روزها و هفتهها و ماهها و سالها، رنگینکمانی در افق خاکستری شهر پیدا شد، از صبح اندکاندک باران به شیشهها انگشت میزد. کمی از نیمروز گذشته بود که چند قطرهی بازیگوش باران سر راه نور خور...
ادامه مطلب
سخن را "میرانند" چنانکه اتوموبیل را در میانه پرهیاهوی آدمیان چنان به هوشیاری که به دیگری بر"نخورد" و جان و دل او را نیازارد، و هر چه "او" گرامیتر، کار دشوارتر. تختهبند چاردیواری بیروزن، بیپروا ر...
ادامه مطلب
کسانی هنگامی که خود را در بیابانهای بی نام و نشان گم کردند، خدایشان را یافتند. کسانی هم بودهاند که پس از گم شدن هرگز نشانی از آنان یافته نشد.کسانی دور از غوغای شهر و آدمیان، به آسمان و بیابان گسترده...
ادامه مطلب